تبليغاتX
زبور عشق
دوشنبه نهم بهمن 1385
سخنان امام با يارانش در شب عاشورا
 سلام به عزاداران امام حسين (عليه السلام)
عزاداري هاتون قبول باشه ان شاالله
دوستان عزيز تو اين ايام ما رو فراموش نکنيد
التماس دعا
يا علي


وقتي سپاه عمر سعد نزديك خيمه ها شد، امام به حضرت عباس(ع) فرمود: سوار شو و خودت را به لشگر عمر سعد
برسان، ببين چه خبر است و چه مي خواهند؟ حضرت اباالفضل(ع) با زهير بن قيس وحبيب بن مظاهر جلوي آنها رفتند و فرمودند: من از طرف امام پيام آورده ام كه ببينم چه خبر شده است؟ عمر سعد گفت: امير ابن زياد گفته به شما پيشنهاد بدهم يا تسليم شويد يا با شما مي جنگيم. اطاعت حضرت عباس(ع) از امام را ببينيد، فرمود: من از طرف خودم نمي توانم چيزي بگويم از امام جواب خواهم گرفت. حضرت عباس(ع) نزد امام مي آيد و همراهان او مقابل سپاه عمر سعد مي مانند حبيب بن مظاهر به آنها گفت: به خدا، فرداي قيامت پيش خدا بد مردمي باشند آن مردمي كه كشته باشند ذريه پيغمبر خود را و خاندان و اهل بيت او را.  شخصي به او اهانت كرد و گفت: از خودت تعريف نكن، تو نزد ما از شيعيان اين خانواده نبودي. حبيب پاسخ مي دهد: از اين موقعيتي كه اكنون دارم نمي فهمي كه من از شيعيانم؟ به خدا من نامه اي به حسين(ع) ننوشتم و وعده ياريش ندادم بلكه با اعتقاد او را ياري مي كنم و جانم را قربانيش خواهم كرد، براي آنكه شما حق خدا و رسولش را ضايع كرديد.
حضرت عباس(ع) به نزد امام رسيد و گفته عمر سعد را به حضرت رساند. حضرت فرمود: مي جنگيم، ولي نزد آنها برو و اگر تواني كار را به فردا انداز. بعد براي اينكه توهمي پيش نيايد كه آنها فكر كنند كه حسين(ع) يك شب را غنيمت شمرد كه شايد زنده بماند، فرمود: خدا خودش مي داند كه من اين مهلت را به عنوان شب آخر عمرم، دلم خواست با معبودم راز و نياز كنم و قرآن و عبادت كنم و آموزش بخواهم و خدا مي داند كه من نماز و تلاوت قرآن وكثرت دعا و استغفار را دوست دارم اين مهلت براي هر دو طرف مايه اميدواري بود زيرا حسين (ع) انتظار تكميل ياران جانباز خود را داشت كه جمعي شب عاشورا به حضرت پيوستند و جمعي هم ظهر عاشورا (كه حربن يزيد رياحي كه در شمار آنها بود) به حضرت بپيوندند و بدون پيوست اين تعداد، كاروان شهادت حسيني كامل نبود و از طرف ديگر خود شب زنده داري حسين(ع) و اصحابش در برابر اين سپاه كفر، اتمام حجتي ديگر بود چون بسياري از آنان نسبت به امام مظلوم در اشتباه بودند و براي عمر سعد هم اميد مي رفت كه در ضمن اين مهلت براي امام شايد از استقامت دست بكشد و دست او به خون پسر پيغمبر (ص) آغشته نگردد و آبرويش براي دنيايش محفوظ بماند. حضرت عباس(ع) برگشت و عمر سعد نيز درخواست امام را قبول كرد.
آن شب امام در وضع فوق العاده اي به سر برد، شب هنگام ياران خود را جمع كرد، امام سجاد فرمودند با آنكه بيمار بودم نزديك رفتم و شنيدم پدرم به يارانش مي فرمود:

بهترين ستايش را بر خداوند نمايم و برسود و زيان، او را سپاس گذارم. بار خدايا، من تو را سپاس مي گويم كه ما خانواده را به نبوت گرامي داشتي، قرآن را به ما آموختي، در دين دانا ساختي و به ما گوشهاي شنوا، ديده بينا و دل روشن دادي. ما را از شكرگزاران خود بپذير. اما بعد، من در ميان اصحاب جهان با وفاتر و بهتر از اصحاب خود نمي دانم، در ميان خانواده ها مهربانتر از افراد خانواده خود نمي شناسم اِنّي لا اَعْلَمُ اَصْحاباً اوفي وَ لاخَيراً مِن اَصْحابي وَ لا اَهْلَ بَيت اَوْ قَبل وَ لا اَفضَل مِنْ اَهلِ بيتي ؛ خداوند شما، همه را از طرف من جزاي خير دهد، من به همه شما اجازه دادم كه آزادانه برويد و شما را حلال كردم. اين شب تاريك شما را فرا گرفته است، در امواج ظلمات خود را از گرداب بيرون كشيد، هر كدام از شما دست يكي از افراد خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرها پراكنده شود زيرا اين مردم مرا مي خواهند و اگر مرا گرفتار كنند از جستجوي ديگران بگذرند.
اولين نفر حضرت ابوالفضل (ع) صحبت نمودند و ابراز وفاداري كردند و هر كدام از اصحاب مطلبي عرض كردند، مسلم بن عوسجه گفت: ما دست از تو بر نمي داريم، نيزه به سينه دشمن مي كنم و تا دسته شمشير در دست دارم با آن بجنگم و اگر سلاح به دستم نماند به آنها سنگ بياندازم، به خدا اگر بدانم كه كشته مي شوم و زنده مي شوم و سپس كشته مي شوم و سوخته مي شوم و خاكسترم را باد مي دهند و هفتاد بار با من چنين كنند از تو جدا نشوم تا در آستانت بميرم ولي افسوس كه فقط يك جان دارم. زهيربن قين نيز گفت:  به خدا من دوست دارم كشته شوم و زنده شوم و باز كشته شوم تا هزار بار و خداوند با اين كشتار، از تو و خاندانت دفاع كند. سپس حضرت قاسم بن الحسن (ع) قيام كرد.(قاسم سيزده سال سن دارد پيش خودش شك مي كند كه آيا اين شهادت نصيب منهم مي شود  يا نه)رو به حضرت مي كند و مي گويد: يا عماه اَنا في من قَتل، آيا من هم جزء كشته شدگان هستم؟ حضرت از او پرسيد: كَيفَ الْموت عِنْدَكَ، مرگ پيش تو چگونه است؟ عرض كرد: يا عماه احلي من الْعيل، شيرين تر از عسل. حضرت فرمود: نَعَم اِبْن اَخي؛ بله اي فرزند برادرم، ولي به درد سختي مبتلا خواهي شد. قاسم الحمدلله گفت.
امام سجاد (ع) مي فرمايند: وقتي امام وفاداري يارانش را ديدند به آنها فرمودند اكنون سربرداريد و نگاه كنيد. آنها جاي خود را در بهشت ديدند و امام، جايگاه تك تك آنها را به ايشان نشان داد.

                                        


منبع:سایت امام حسین (علیه السلام)

 

+ نوشته شده در 0:30 توسط سعیده
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
کاروان در کربلا قبل از عاشورا....
پيكهاي عمر بن سعد و ابن زياد دائماً در رفت و آمد بودند و ابن زياد پشت سر هم لشگر به سوي ابن سعد مي فرستاد تا ششم محرم كه نوشته اند حتي كملت ثلاثين تا اينكه سي هزار نفر كامل شدند. عمر سعد در كربلا كوشش مي كرد بلكه به شكلي بر اصطلاح صلح برقرار كند تا دستش به خون امام آغشته نشود و حتي نامه اي به ابن زياد نوشت، من كسي را نزد حسين(ع) فرستادم و پرسيدم چرا آمده؟ گفت: اهالي اين بلاد به من نامه نوشتند و مرا خواستند و من  هم آمدم اگر امرا ناخوش دارند و پشيمانند از نزد آنها بر مي گردم ابن زياد پاسخ داد: نامه ات به من رسيد به حسين(ع) پيشنهاد كن خودش و اصحابش با يزيد بيعت كند و پس از آن ما درباره آنها تصميم بگيريم. سپس قاصدي ديگر براي عمر سعد فرستاد (اما بعد آب را بر حسين(ع) و اصحابش بنديد و قطره اي آب ننوشند چنانچه با عثمان بن عفان عمل شد) عمر بن سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد شريعه فرات را محاصره كردند و آب را از حسين(ع) و اصحابش غدقن نمودند.
حبيب بن مظاهر با ديدن نيروهاي زياد ، عمر بن سعد نزد امام آمد و عرض كرد يابن رسول الله(ع) در اين نزديكي قبيله بني اسد زندگي مي كنند اجازه بدهيد نزد آنها بروم و آنها را به ياري بخوانم، حضرت اجازه فرمودند. علت اينكه حضرت اجازه داد اولا اتمام حجت باشد براي آن قبيله، ثانيا هر چه خون در اين راه بيشتر ريخته شود اين نداي واي اسلاماه بيشتر به جهانيان مي رسد (كلاً رنگ خون از نظر تاريخي ثابت ترين خونهاست و ديده شده افرادي در حال از بين رفتن خودشان يا ايده شان با اهداء خون خود مطلب خود را بر كرسي نشاندند در عرب جاهليت نيز رسم بود قبايلي كه مي خواستند پيمان اتحاد ببندند يك ظرف خون مي آورند و دستشان را در آن مي كردند و مي گفتند اين پيمان هرگز گسستني نيست.).
ابا عبدالله(ع) در آن ساعات آخر هم استنصار مي خواهد و نداي هل من ناصر ينصرني سر مي دهد كه بيايند براي او شهيد شوند نه اينكه او را نجات دهند. حبيب بن مظاهر رفت و با كلام شيوايش توانست نود يار جمع آوري كند، همان وقت مردي از بني اسد به عمر سعد خبر داد و عمر سعد چهارصد نفر سوار به سوي بني اسد فرستاد جنگ سختي بين آنها در گرفت كه نيروهاي عمر سعد غلبه كردند و آنها گريختند وقتي به امر ابن سعد آب فرات را به حضرت و ياران بستند تشنگي به حدي حسين (ع) و اصحابش را رنج مي داد كه امام مجبور شدند پشت خيمه بروند و به اذن خدا كرامتي از خود نشان دهند گوشه اي را كندند و چشمه آب شيريني جوشيد و همه نوشيدند و مشكها را پر نمودند . راوي مي گويد حتي آنها غسل نمودند، سپس حضرت چشمه را نهان كرد.
اين خبر كرامت به ابن زياد رسيد و كسي را نزد عمر سعد فرستاد و گفت كه به من خبر رسيده حسين (ع) چاه كنده و خود را  سيراب نموده اند لذا وقتي نامه ام به تو رسيد تا مي تواني بر آنان سخت بگير، و چنان عمل كن كه با عثمان آن گونه كردند. امام پيغام داد به عمر سعد كه تو را مي خواهم تنها ببينم شبانه امام ساعتها با او صحبت كرد و به عمر سعد فرمود: بر يزيد خروج كن و با من همراه شو. ولي متاسفانه در تاريخ اين نصايح و سخنان گهربار امام ضبط نشده است . عمر سعد چون نمي خواست دستش به خون حسين (ع) آغشته شود بعد از بازگشت از نزد امام، به ابن زياد نامه نوشت به اين مضمون: اما بعد، خدا آتش را خاموش كرد و اختلاف كلمه را برداشت و حسين (ع) به من قول داده يا به همان جا برود كه از آنجا آمده يا او را به يكي از سرحدات اسلامي بفرستي و در آنجا بمانند و مانند يك مسلمان به سر برد، اين پيشنهاد پسند شما و صلاح امت است.
ابن زياد وقتي نامه را خواند به فكر فرو رفت تا شايد غائله مسالمت آميز حل شود ولي شمر ذي الجوشن گفت: آيا از عمر سعد اين مطلب را مي پذيري؟ در حاليكه حسين در كنار توست بخدا اگر از قلمرو تو خارج شود ديگر دست به او نمي يابي الآن شيعيان پدرش در اين سرزمين كم نيستند اگر دور او جمع شوند ديگر از عهده او بر نخواهي آمد. ولي پيشنهاد كن با همراهانش تسليم شوند آنوقت مي تواني آنها را عقوبت كني يا از آنها بگذري.
 سپس آن ملعون اين شعر را خواند :

الان قد علقت مخا لبنابه      يرجو النجاه ولات حسين ماص
 يعني:

 الآن چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مي جويد و زمان رهايي گذشته است

ابن زياد (لعنه ا… ) نظر شمر را پذيرفت و به عمر سعد خشم كرد و به شمر گفت: او چه نزديك بود ما را اغفال كند، و فوراً براي سعد نامه نوشت: همانا تو را نفرستادم از حسين دفاع كني و وعده زندگاني به او بدهي  و از طرف او نزد من شفاعت كني اگر حسين بدون جنگ تسليم شد نزد من بفرست و اگر سرباز زد به آنها يورش ببر تا همه را بكشي و پاره پاره كني كه مستحق آنند و اگر حسين كشته ، اسب بر سينه و پشتش بتاز كه مستحق آن است گرچه پس از مرگ ، اين كار به او زياني ندارد. اگر تو امر مرا اجراء كردي پاداش به تو دهيم و اگر نپذيري از لشگر كنار برو و همه را به شمر ذي الجوشن واگذار كن كه دستور خود را به او داديم والسلام.
 اين نامه را شمر برد، ضمنا نامه محرمانه اي به شمر داد و گفت اگر عمر سعد از جنگ كردن، امتناع ورزيد به موجب اين فرمان گردن او را بزن و سرش را براي من بفرست و خودت امير لشگر شو. شمر نامه عبيدالله بن زياد را به عمر سعد رساند (اين نامه عصر تاسوعا، نهم محرم، به دست عمر سعد رسيد).
شمر آرزو مي كرد كه عمر سعد نپذيرد تا گردن او را بزند و خودش امير شود . شمر گفت: بگو بالاخره چه مي كني؟ عمر سعد گفت: تو احترام نداري من خودم متصدي كار مي شوم و تو فرمانده پيادگان باش.
 

التماس دعاااا
                       

+ نوشته شده در 18:40 توسط سعیده
سه شنبه سوم بهمن 1385
رسيدن کاروان به کربلا

 

 حضرت به نينوا رسيدند، وقتي امام به زمين كرب و بلا رسيد پرسيدند: نامش چيست؟
گفتند: عقر امام فرمود: خدايا پناه مي برم به تو از عقر (پي كردن). دوباره فرمودند: نام ديگرش چيست؟ گفتند: نينوا هم مي گويند. باز نام ديگرش را حضرت پرسيد كه اين بار گفتند: كربلا هم مي نامند، امام سخت گريستند،
آن خاك را بوئيدند و فرمودند: اين همان زميني است كه جبرئيل از آن به رسول خدا (ص) خبر داده و من در آن كشته مي شوم. سپس فرمودند: اينجا بارانداز ماست، منزل كنيد اينجا خون ما ريخته مي شود.
حر بن يزيد و سپاهش هم سوي ديگر منزل كردند ناگاه سواري بر اسب از كوفه آمد و به حر سلام كرد و به حسين(ع) بي اعتنايي نمود و نامه اي از ابن زياد به حر داد كه نوشته بود (اما بعد چون نامه من به تو رسيد بر حسين(ع) سخت بگير و او را در يك زمين عريان بازداشت كن كه نه قلعه اي داشته باشد و نه آبي، فرستاده ام با تو باشد تا به من خبر رساند كه دستور مرا اجرا كردي والسلام) حر آنها را مجبور كرد
كه در همان جا كه نه دهي بود و نه آبي منزل كنند. امام فرمود: واي بر تو بگذار در اين ده نينوا  يا غاضريه يا شفيه منزل كنيم. حرّ گفت: به خدا نميتوانم چون اين بازرس من است. زهير بن قين عرض كرد: يابن رسول الله(ع)، آنچه پس از اين باشد بدتر از اين است كه مي بينيم و جنگ با اين عده براي ما آسانتر است از جنگ با آنها كه بعد از اين مي آيند. ولي امام قبول نكردند (امام پنج شنبه 2 محرم سال 617 وارد كربلا شد و خيمه هايشان را به پا كردند ) سپاه امام فرود آمدند و حر هم تشويق را پياده كرد و به عبدالله بن زياد نامه نوشت و منزل گرفتن امام را در زمين كربلا به او خبر داد.
نامه ابن زياد به امام حسين(ع) رسيد كه گفته بود (اي حسين(ع) به من خبر رسيده كه به كربلا منزل گرفتي، يزيد به من نوشته كه سر به بالين ننهم و سير نخورم تا تو را به خدا برسانم يا تسليم حكم من و حكم يزيد بن معاويه شوي والسلام) امام نامه را خواند و به دور انداخت و فرمود: مردمي كه رضاي خلق را به خشم خدا خريدند رستگار نشوند. قاصد جواب نامه را خواست، فرمود: جواب ندارد، عذاب دارد. قاصد برگشت و ابن زياد خشمگين شد و رو به عمر بن سعد كرد و او را به جنگ حسين(ع) مامور نمود. ابن زياد با اين حيله يك هدف داشت، عمر بن سعد در شمار رجال لشگري نبود و شهرت پهلواني و شمشير زني نداشت بلكه مردي زاهد نما و به اصطلاح اهل علم محسوب مي شد و يك روحاني قلابي بوده كه حكومت بني اميه براي عوام فريبي از او استفاده مي كرده است همچنين او پسر سعد وقاص بود (سعد وقاص يازدهيمن كسي بود كه در آغاز بع
ثت  ايمان آورد او عضو شوراي شش نفري عمر بود، او فاتح عراق بود، كلنگ ساختمان شهر كوفه را اول بار او زد.) كه در زمان پيامبر پدرش افتخارات زيادي داشت و در ميان مردم معروفيت داشت و در بين مردم قهرماني بود كه در غزوات اسلام فتوحات زيادي كرده است، لذا ابن زياد او را انتخاب كرد تا به مردم بفهماند اين جنگ هم در رديف همان جنگها است، همانطوريكه سعد وقاص با كفار جنگيد پسر سعد هم (العلياذ بالله) با فرقه اي كه از  اسلام خارج شده اند مي جنگد.
وقتي ابن زياد به عمر بن سعد اين پيشنهاد را مي دهد او التماس مي كند به اين كه او را معاف كند، ابن زياد نقطه ضعف او را مي دانست و قبلا فرماني براي او صادر كرده بود براي حكومت ري ، به او گفت زمان حكومت را، پس عمر بن سعد كه آ
رزوي چنين ملكي را داشت گفت اجازه بده بروم  و تأمل كنم، با هر كس از خويشان خود مشورت كرد او را ملامت كردند ولي در آخر طمع غالب شد. بقيه جريان عمر سعد فرداي همان روز عمر بن سعد با چهار  هزار سوار از كوفه وارد كربلا شد در اينجا آنچه حضرت علي (ع) خبر داده بود پديدار شد، زيرا روزي علي (ع) عمر بن سعد را كه جوان بود مورد خطاب قرار داد و فرمود: واي بر تو اي پسر سعد چگونه باشي آنگاه كه ميان بهشت و دوزخ بايستي و دوزخ را انتخاب كني.

+ نوشته شده در 0:18 توسط سعیده
یکشنبه یکم بهمن 1385
محرم....

 

عزاداري چيست؟

 عزاداري از مقوله ياد و ذكر است. ياد كسي كه به مصيبتي دچار شده است و ياد كسي
كه به علل طبيعي و غير طبيعي از قبيل قتل، حادثه و امثال اينها از دنيا رفته است.
شكي نيست كه انسان موجودي است كه طبيعتاً فراموشكار است و نسبت به چيزهايي كه
توجه به آنها برايش مفيد است، دچار غفلت مي شود. در اين مواقع يادآوري و تذكّر
آن چيز انسان را از ابتلا به حوادثي برايش مضرّ است نجات مي دهد و از آثار خوب
 توجه به آن چيز مفيد، بهره مند مي سازذ.

يكي از قوانين مهم خلقت اين است كه هر چيزي كه براي سعادت دنيا و آخرت انسان مفيد، لازم و ضروري باشد،غفلت از آن انسان را دچار خسران دنيوي و يا اخروي مي كند و به همين دليل لازم است به هر وسيله ممكن او را متوجه آن چيز مهم كرد و غفلت او را بر طرف ساخت.

غمگين شدن، نارضايتي، تباكي، گريستن، جامه عزا بر تن كردن و ...همگي درجات و يا به بيان ديگر مراتبي از عزاداري اند؛ وسيله اي براى ذكر كسي كه به گونه اي از دست داده ايم ، راهي براى شناخت و سازندگي .

 

--------------------------------------------------------------------------------


حديث...

. عَنْ سَلْمانٍ الفارسيِّ قال : كانَ الحسيْنُ عليه السلام عَلي فَخْذِ رسول الله (ص) وَ هُوَ يُقَبُّلُهُ و يَقولُ :‌ « اَنْتَ السَّيِّدُ ابْنُ السيدِ ابو السادَهِ انْتَ الْاِمامُ ابْنُ الامامِ ابوُ الْائمهِ انْتَ الْحُجَّهُ ابْنُ الْحُجَّهُ ابوُ الْحُجَّجُ تِسْعَهُ مِنْ صَلْبِكَ وَ تاسْعَهُمْ قائِمَهُمْ . »
سلمان فارسي گويد : «‌ حسين عليه السلام بر زانوي رسول خدا (ص) نشسته بود و آن حضرت او را مي بوسيد و مي فرمود : تو بزرگ و بزرگزاده اي و پدر بزرگواراني تو امام و امازاده اي و پدر ائمه [ اطهار عليهم السلام]
هستي تو حجت و پسر حجت هستي و پدر حجتهايي نه امام از نسل تو خواهند بود كه نهمين آنها قائم ايشان [ عجل الله فرجه] است.

                                                                                                       المناقب 4/ 78

*******************************************************

 

                    

 مسعده گويد : « ‌مَرَّ الْحُسَيْنُ بْنُ عَليٍّ عليهما السلام قَدْ بَسِطوا كِساءً لَهُمْ وَ الْقَوْا عَلَيْهِ كَسراً فَقالوُا :‌هَلُّمَّ يا ابْنَ رسول اللهِ فَثَنّي وَ رِكَهُ فَاْكَلَ مَعَهُمْ ثُمَّ تَلا :‌«‌ اَنَّ اللهَ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبرينَ »‌ ثم قال :‌ قَدْ اَجَبْتُكُمْ فَاْجيبوني قالوا : نَعَمْ يَا ابْنَ رَسولِ اللهِ فَقاموا مَعَهُ حَتّي اتوُا مَنْزِلَهُ فَقالَ لِلْجاريةِ :‌اُخْرُجي ما كُنْتِ تَدَّخَرينَ . »
[ حسين بن علي از كنار بينواياني گذشت كه پارچه اي گسترده و در آن به خوردن پاره هاي نان خشك مشغول بودند. بينوايان گفتند:‌ بفرما اي فرزند رسول خدا ! امام بر آن سفره نشست و از آن پاره هاي نان تناول كرد و سپس اين آيه را تلاوت فرمود : « هر آينه خداوند خود بزرگ بينان را دوست ندارد . » سپس فرمود  : من دعوت شما را پذيرفتم . اينك شما هم دعوت مرا پذيرا باشيد ] و به سراي من ]گفتند : پذيرا شديم اي فرزند رسول خدا سپس برخاستند و به سراي او فرود آمدند . امام حسين عليه السلام به كنيزك خود دستور داد كه با هر آنچه در خانه است از آنان پذيرايي كند. »

بحارالانوار 44/

 

 

+ نوشته شده در 2:55 توسط سعیده